تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic به وبلاگ سلماز شجاعیان خوش آمدید

تبليغات















بهاي نفسهايم

چنان خاك تشنه ام

كه به ابرهاي آسمان

سيراب نمي شوى تنم

چنان پ‍ژمرده گلهاي بهارم

كه درهيچ بهاري

ساده نمي رويد گلم

باران بهار هم

نمي شويد خزانم

دلم از اين همه زخمي

كه از صحرا نصيبم شد

به ياد اشك مژگاني

كه هم فرياد من روزي

براي ترك من مي ريخت

واينك ...........

ز دريا .. ساحلش هم كرده فراموشم

چنان در كلبه سردم

زسرما به خود لرزم

كه ديگر رنگ گرمايي

نيست در اميد پندارم

ويا اين شبهاي پوشالي

كه مي چرخد به اتلاف عمرم

ندارد دست بي جانم

اميد تازه ايي بخشد

بر زمان مانده از عمرم

ويا اين روزهاي بيهوده

كه انگار با موفقيت قهرند

گويي به تكرار بيهودگيها

دلبستگي دارند

مرا از اين شب تيره

به صبحي روشن وزيبا

چرا نمي رساند دستي

كه تا پلكي به هم زند چشمم

در مكان ديگري باشم

زبس از غم سرود قلبم

شدم خسته زپندارم

ز پنداري سخت و پوشالي

كه مي خواهم نام ديگري باشم

كه شايد در نام ديگرم آن دم

نپردازم بهاي هر نفسهايم

 



نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 19:23 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


امشبم بیدارم

 

امشبم بیدارم

 

چه امیدها دارم

 

بر طلوع فردا

 

و چه نوری خواهد داشت ؟

 

که پوشاند غم دیروز را

 

شده این صبح

 

آغازی دگربردنیا

 

شده آغاز خط دگر بر خط ها

 

باز قلم در دستم

 

از تو می نویسد

 

و باز روی خطی می کشد خطی

 

و از نو می نویسد

 

تا بدانی که تعداد خط هایم

 

می تراود از نقطه هایت

 

می فشاند جوهر خودکارم

 

باز تمام چهره ات را

 

در کلمات کوته و گاه بلند

 

تا بخوانی و دو خطی هم تو نویسی که

 

 دوستت دارم .

 

 

                                                                 سلماز شجاعیان

 

 

 



نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 1:0 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خاموش گشته ام

       

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 23:39 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


روزگارلعنتی

        

 

 



نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 4:52 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق

               

 

 

 



نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 2:41 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سودای عشق

 

            

 

دست خود را به نسیم قرض بده
تا با گیسوانم در آویزد و
به یاد داشته باشد
نشانه عشق تو را
عشقی که برای تو
بازیچه خوفناک هوس بود و
برای من نفس
صدایت را در بلندا رها کن
تا بشنوند کوه ها
رودها. . که از دل سنگ خروشان می شوند
تا صخره ها خرد شوند
از سودای عشقی بیکران
عشقی که برای تو پاییز بود و برای من بهار


نگاهت را .....
نگاهت را در دو چشم عاشقم گم کن
تا به یاد داشته باشد چشمم
که جز تو عشقی نبیند
عشقی که برای تو ناچیز بود و
 برای من زندگی
دستانت را می خواهم
دستانت را به من بسپار
تا دستان خسته من بدانند
که دستی در برابرش استوار نشسته است عاشقانه
عشقی که برای تومانند
روشن کردن شمعی بود و
برای من سوختن در گرد آن

به یاد داشته باش مرا
به یاد داشته باش که چگونه
پایانی را
در شروع عشق آفت زده ام نقش زدی
و خود در کشاکش رفتن و ماندن
رفتن را طلب کردی
هیهات ! که درمانی نداشتی و خود را
سنگ صبورم نام زدی
حال ای سنگ صبور ناشناس
با تو سخن می گویم
هر چند که گوش هایت را به امواج داده ای و
صدای من در آن ذره ایست
بعد از تو......
بعد از تو تمام لحظه ها
جا مانده ام در ساحل
واپسین نگاه
و به تنهایی گام بر میدارم
با تو اما در خاطرات
و چه حسی می دود
در رگهای تنم
این که بر ساحل نامت نوشتن
بی تو بر ساحل نامت نوشتن
سودای عشقی است بیکران

بی تو اما پر است ز غوغای تنهایی دلم
بی تو اما یک نسیم نیست
در سایه سار خانه ام
بی تو امشب هم
سزاوار اشک و ماتم است این دیده ام
بی تو صفحه های دفترم پر شده است از نام تو
و من همواره
 بر  شانه های دفترم تکیه کرده ام
و از دور می بینم تو را
که روزی می آیی
و مرا با خود می بری .

 

سلماز شجاعیان




نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 3:12 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بیا تا !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 21:15 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گریه کردم

              

 



نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 21:15 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


باران

 

 

 

 

 

 

TinyPic image

 

 

 

باران می بارد

 

باران می بارد و باز

 

دستان من عاشقانه باز مانده است

 

با خود می اندیشم

 

آنگاه که تو در راهی

 

با کوله باری پر از عشق

 

آیا چشمهایت به مه آلودگی

 

جاده های باران زده و سرد

 

عادت کرده است یا نه!

 

 

با خود می اندیشم

 

اما نه در اتاقک کوچک و گرم

 

با خود می اندیشم

 

در آستانه در

 

زیر شلاق های طوفانی وخشم

 

زیر ذرات تند و قشنگ

 

با خود می اندیشم وگام برمی دارم

 

وباران تند تر زمن بر سرم می کوبد

 

با خود می اندیشم

 

آنگاه که تو از گرد سفر باز گردی

 

با قامت .. پر هیبت ز وقار

 

چطور به استقبالت بیایم .

 

                                                                                                         

برایت یک شمع زیر سایبان نورداده ام

 

همانند باران که می آید ز آسمان

 

من و شمع نیز ثانیه های انتظار را به پایان می بریم

 

هیهات !

 

هیهات که نمی دانست

 

دل ساده اندیش و کوچک من

 

که او دیگر نمی آید

 

 

زیر باران گام برداشتم

 

در انتظار

 

که تو باز آیی و دستان

 

مرطوب شده من را در دست گیری

 

در خود به یادت بودم

 

که چطور به استقبالت بیایم

 

کدامین جامه ام را بر تن بپوشانم

 

کدامین گل را ز باغچه مان

 

برچینم و بر گیسوانم حلقه زنم

 

چطور از عشق بگویم

 

که تو را به میهمانی خدا برم

 

چطور به استقبالت بیایم

 

با گام های لرزان

 

با گام هایی که می لرزند ز سرمای زمستانی و من

 

ز شوق دیدارت گرم گرمم بود

                                                                                                    

نمی دانم

 

نمی دانم که فرجام انتظارم چه زمانی خواهد رسید

 

و تو باز در آستانه در

 

زمانی که باران بر گونه هایت می خورد

 

مرا صدا خواهی زد

 

 

حال این چندمین بهار است

 

که من زیر سایبان برایت شمع می سوزانم

 

و تو گفته بودی

 

آنگاه که شمع تمام شد

 

خواهی آمد

 

اما یار من شمع وجودم

 

نیز به خاموشی رسید

 

لیک دیگر شمعی در برم نمانده است

 

که بسوزانم برایت

 

تا تو باز گردی

 

انتظار کشیدم

 

و از انتظار جز آه ندیدم

 

گریه کردم از برایت

 

جز شبنم های لغزنده بر گونه ام

 

هیچ ندیده ام

 

که با ناز می چکیدند بر زمین و

 

اسم تو را در صحنه افکارم به تصویر می کشیدند

 

                                                                                                     

که آن نیز دوامی نداشت

 

و یادت همانند آن

 

شمعی که آب شد در برم

 

محو گشت و صدایی بر نخواست

 

                                              

باران تمام شد روزی

 

فصل دوباره تازه گشت

 

باز گل ها می رویند و باز

 

من هستم و این خانه و این همه ناز

 

و تو مانند یک رویای شب

 

که روزی آمدی و دل ما را بردی به عشق

 

و خود رفتی و ز رفتنت زندگی عوض نشد

 

 

گل ها روییدند و قاصدکان

 

رقصیدند در بهار

 

گویی زندگی از نو

 

با بهار آغاز شد.

 

از کتاب رخصت پروازم دهید نوشته سلماز شجاعیان

 

TinyPic image 



نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 0:34 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


فریدون مشیری/غرقاب از ژرفای آن

 

       

 

شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل

كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »

((حافظ ))

***

در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !

ما، اينك از اعماق آن گرداب،

از ژرفاي آن غرقاب،

چنگال توفان بر گلو،

هر دم نهنگي روبرو،

هر لحظه در چاهي فرو،

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،

***

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،

هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛

سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :

- ((  ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

 

 



نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 0:25 توسط سلماز شجاعیان
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved

>